تبليغاتX
دلسپرده

دلسپرده

بعد از این جدایی دل به کسی نمیدم بی تو تنها و اسیرم شب جشن وصال تو شده مرگ آرزوهام بی تو می میرم

مادر بی تو با این دنیا چه کنم

مادر بی تو با این خاطرات چه کنم

مادر بی تو با این اشک ها چه کنم

مادربی تو  با این غم هام چه کنم

مادر بی تو با این تنهایی چه کنم

مادر بی تو با این روزگار چه کنم

مادر بی تو با این زندگی چه کنم

مادر بی تو بااین دلم چه کنم

مادر بی تو با این دلواپسیم چه کنم

مادر بی تو با این دلتنگیم چه کنم

مادر بی تو چه کنم

+نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت23:29توسط shirin | |


این روزها به کودکی می مانم که همه چیز را همانطور که هست می خواهد

دریایی با تمام عظمتش

و ساحلی با تمام موجها و شن هایش

و جواب رد نخواهم پذیرفت

من برای به این دریا رسیدن

زجر ها کشیده ام

تنهایی ها و عزلت ها چشیده ام

از من نخواهید تا حتی برای یک دم

در انتظار باشم

من به آخرین خط منفور این دنیا رسیده ام

آخر خط...
             

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت15:14توسط shirin | |


سالهاست در انتظارم


سالهاست تنپوشی از امید بر تن

گلبرگ های سرخ دلم را به نیت عشق

پرپر می کنم ...

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت23:7توسط shirin | |

 

این قلب زخم خورده ی تنها

این رمیده از دست نامهربانی ها

تشنه ی نوازشی بی ریاست

در انتظار صداقتی آشناست

می پوسد و رنگ می بازد

شوق چشیدن طعم عشق را

تا به کی باید در حسرت بود!!!


+نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت22:49توسط shirin | |



عمیق تر می بینم

                                     بودنهایت را ...
                                                                        دلم تنگ است بیا


+نوشته شده در جمعه بیستم خرداد 1390ساعت14:25توسط shirin | |


" بند بند وجودمــــ ـــ ـ ..

بـه بند بند وجود تــو بستــه استـــــ ــــ ـ

با این همه بنــد

چه قـــــ ـــ ـدر از هم دوریـــــــ ــــ ـم" ..


+نوشته شده در جمعه بیستم خرداد 1390ساعت14:17توسط shirin | |

                       در جستجوی تو چشمانم از نفس افتاد ،

در کجای جغرافیای دلت ایستاده ام که خانه ام ابری است ،

همیشه دلتنگ توام ...

+نوشته شده در جمعه بیستم خرداد 1390ساعت13:55توسط shirin | |



این شب ها


چشم های من خسته است



گاهی اشک ، گاهی انتظار


این سهم چشم های من است....


با اینکه می دانم تو دیگر مرا فراموش کرده ای!!

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت13:52توسط shirin | |

شهادت جانسوز هم استانی های غیورم رو تسلیت میگم و از خداوند منان برای خانوادههای این عزیزان صبر میطلبم

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت0:11توسط shirin | |

انگار که امروز آخر دنیاست.....

نه انگارکه هرروز آخر دنیاست .......

دیگر ازفاصله ها دلگیرم ......

از تو......

یاد تو.....

عشق تو...........

خاطره ها دلگیرم......

ازهمه چی دلگیرم...ازخدا هم دلگیرم

خیلی دلگیرم نفسم در نمی اید.کاش می شد همه چی با مردن تموم شه....



+نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت22:41توسط shirin | |

عقل مي گفت که دشوارتر از مردن چيست؟ عشق مي گفت فراق از همه دشوارتر است

بنام تو که از هم دوريم

به تکرار غريبانه ترين جمله قرن و به توان ابديت دوستت دارم

هر گز نرود از يادم مهر تو چنان در دلم نشسته که گويي جان در بدني

+نوشته شده در سه شنبه یکم تیر 1389ساعت10:29توسط shirin | |

نیستی دارم می پوسم

عکساتو من یکی یکی

برمیدارم می بوسم

از خدا می خوام دوباره

تو رو روبروم ببینم

وقتی نیستی گل هستی خشک و بی رنگ میشه

نمی دونی چقدر دلم برات تنگ می شه

+نوشته شده در سه شنبه یکم تیر 1389ساعت1:33توسط shirin | |

دیگر اشک هایم طاقت واژه های خسته ناپذیر یک درد عمیق را ندارند

دیگر اشک هایم طاغت گریه را ندارند

وای دنیاتو چرا ! بس است دیگر خسته ام !دیگر آیینه هم حرف هایم را گوش نمیکند خدایا چرا!

دیگر چهره ام را تار نشان می دهر وای خدا چراااااا!تا کی این همه مبهوت تنهاییییی

...

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت19:50توسط shirin | |


این واژه را هرگز در فرهنگ واژگان ذهنم جای نداده بودم ...


با دوري تو غم با تمام قدرت خود هجوم آورد ... و فهميدم غم نيز


با همه سختي خود نعمتي است تا ياد ياران ماندگار بماند .





+نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت23:6توسط shirin | |



حالا دیگر نه از حادثه خبری هست،


نه از اعجاز آن چشم های آشنا


ازدلتنگی ها هم که بگذریم،


تنهایی


تنها اتفاق این روزهای من است ...



وسعت درد فقط سهم من است


باز هم قسمت غم ها شده ام

دگر آئینه ز من با خبر است


که اسیر شب یلدا شده ام

من که بی تاب شقایق بودم


همدم سردی یخ ها شده ام

کاش چشمان مرا خاک کنید


تا نبینم که چه تنها شده ام . . .

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت13:31توسط shirin | |

ثانیه ها رو میشمرم واسه اومدن تو که رفتی

خوب می دونی مامانی عزیزم دوریت واسم چه سخته

خوب میدونم رفتی و برگشتنت فقط تو خوابه

دیگه باورم شده آرزوی دیدنت سرابه

بگو کجا برم ودنبالت بگردم.....

بی بهونه رفتی اما من همیشه بهونه بودنتو دارم

دعا کن منم بیام پیشت بلکه این دل آروم بگیره

تو که حرف های نگفته وتکراریمو میدونی

میخوام بگم من چشم براهم تا آخرین لحظه

بی وفا نباش مامان از بی وفایی دلم میمیره

میخوام بیای ودستاتو باز کنی یه بار دیگه بغلم کنی

میخوام بازم لوسم کنی مثل همیشه

هیچی این دلمو خوش نمیکنه بی تو.........

من پشیمونم پریشونم از اینکه موندم بی تو...

تحملشو ندارم دلم طاقت نداره...





حرفهای دلم را

در دلنگه می دارم

تا همیشه نه گفته ای برای

گفتن داشته باشم.....


+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت19:48توسط shirin | |

با اينكه مي دانم اكنون دست هايت گرما بخش دست هاي ديگريست و نگاهت در چشم هاي ديگري خيره شده ولي...!
دلم براي خودم تنگ مي شود گاهي...
بس كن اين امتداد تلخ فراموشي را
در شب سرگردان خاطره ها بس كن!
ديگر آخرين گوشه هاي نام كوتاهم از پاره هاي دلت افتاده است
درازاي ياد تو هم كه ديگر
حريم لكنت و احتياط نمي شناسد
چه مي دانم
شايد هم از پس كوچه هاي احتمال اينجا
بي خبر گذشته باشي
... حالا بخواب نوزاد بي زبان پاييز
بخواب!
بند گهواره ات را
به پاي نفس هاي بيدار خود بسته ام
ديگر همراه خداحافظي ناگهانت
بوي برف نخواهد آمد


 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت19:4توسط shirin | |



مامان گلم



با رفتنت وجودم خالي شده

ا
حساس بي پناهي مي کنم،آخه من که غير تو کسي رو نداشتم تو تنها کسي بودي که دردمو ميفهميدي يه دوسته واقعي بودي برام مامان

ماماني ديگه هيچ کس نازمو نمي خره ، ماماني شيطنتام تموم شده، ديگه حتي لوسم نيستم،

ماماني توي اين مدت يهو بزرگ شدم ، براي اولين بار سخت ترين درد رو فهميدم، تا تو بودي که نزاشتي دخترت درد بي کسي و بفهمه.

مامانيم فرشته عزيز و صبور خونمون تو نمي دونستي غير توهيچ کس و ندارم ، تو نمي دونستي

من غير تو هيچ کس و واسه درد دل ندارم، مامان منو به کي سپردي؟ آخه چرا بي خبر رفتي؟؟؟ چرا تنهام گذاشتي؟!

براي رفتنت خيلي زود بود

براي من هم خيلي زود بود که بي مادر بشم
ماماني به خدا اين روزا درد تو دلم زياد شده، اما هيچ کس و پيدا نمي کنم که پاي حرفام بشينه.

ماماني اگه قول بدم اذيتت نکنم برمي گردي؟ اکه قول بدم هيچ وقت تنهات نزارم برميگردي پيشم؟ آخه دلم براي دستاي مهربونت تنگ شده

دلم براي مهربونيت تنگ شده ماماني دلم داره مي ترکه.........

خدايا مگه من کم درد داشتم من که غير مادرم کسي رو نداشتم

خداي مهربونم تو که نميزاري بنده هات ناراحت بشن پس چرا دلمونو شکستي ؟


ماماني عزيزم با تمام وجودم دوستت دارم ، برام دعا کن و به خاطر همه بديام من و ببخش و حلالم کن.

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت21:17توسط shirin | |


                                            مامان گلم از وقتي که رفتي زندگي واسم عذاب شد


نگفتي وقتي که ميري شايد از دوريت بميرم


چرا تنهام گذاشتي مگه منو  دوست نداشتي


حالا من تنهاي تنها از غم دوريت ميميرم

منو با خودت مي بردي به همون جايي که رفتي


حالا که نيستي کنارم سرمو رو شونه کي بزارم

هيشکي مثل تو نميشه ، مامان خوب و عزيزم


مامانی کنار قبرت واسه من يه جا بذاري

منتظرم بمون عزيزم که يه روز منم بميرم


ارزومه که يه روزي دوباره تو رو ببينم


ديگه واسه هميشه منم کنار تو بمونم


مامانی يادت هميشه توي اين قلبم ميمونه            



نمیتونم بدون تو بمونم منم ببر پیش خودت من به امید کی زندگی کنم

+نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت22:24توسط shirin | |


               



برای فرار از غم غروب هنگام

برای علاج بغض عصراندام

خورشید را گرفتم، در قفسی گذاشتم در اتاقم


تا همیشه روز باشد

بی غرور و بی دلگیر

                               نگاه خورشید را غم گرفت                                                                     صورتش خون مرده شد چون غروب

       ومن باورم شد،غم من ،بغض من وهمه ی دلتنگی ها ی من                                          همه از ا سارت است ،نه از غروب ....

   


+نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت22:40توسط shirin | |


 شهر خاموش دلم


وسعت بی حصاری است

سرشار از طنین نبود تو

در خیابانهای یکنواخت ...

 و کسالت باری

که بی هیچ مقصود و مقصدی


امتداد می یابند

در هر سوئی که می شناسم
 درین خاکستری بی ترنّم

هیچ کس نمی خندد

هیچ کس نفس نمی کشد
و هیچ کس نمی پاید

پیش رویم ...

سایه های بی هویّت
به هر طرف گام می نهند

و به پشت سر می خزند

کجاست شکوه قامت تو

درین بکارت تنهائی ؟!



+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت21:54توسط shirin | |

هنوزم تو ناباوری دست وپا میزنم


باورم نمیشه رفتی ؟زندگییم شده اشک

دلم … دلم که دیگر جای هیچ غصه نشوندن نداره

چطور میتونم اون ظهر تلخ رو فراموش کنم؟


خیلی دلم میخواد که از درد دلم ننویسم


اما زخمی که رفتنت برتنم زد کهنه نمی شه


نمک می پاشم که بسوزه که بسوزه که آرام نگیرم


یعنی من صبور نیستم .من ضعیفم؟؟؟؟؟

مگه میشه صبور بود؟؟؟؟


دیگه هر لحظه منتظرم تا خبر بدی بشنوم عادت کرده دلم .....

خیلی خسته ام مامان

خسته ام از روزگار


خستم از تنهایی وبی همزبونی



زندگیم شده همش هجوم اتفاق های بد ...


قلبم نمیتونه این غمو تحمل کنه

نفسم به شماره می افته


اشکهای گرمم گونه هام رو میسوزونه


دیگر هیچی نمیبینم و هیچی نمیشنوم.وای نازنینم....


مامانی بهم بگو.........

من چه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


+نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت21:45توسط shirin | |





نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد


نميخواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت


ولي بسيار مشتاقم

كه از خاك گلويم سوتكي سازد


گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش



تا كه پي در پي دم گرم خويش را بر گلويم سخت بفشارد


و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

تا بدين سان بشكند دائم سكوت مرگبارم را .



+نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت14:10توسط shirin | |





من به این ثانیه ها دلشادم، به همین تنهایی ،


به همین بودن بی دغدغه ی رویایی،

به همین لحظه که گم می شوم و تو مرا می یابی،

به همین لاف زدن های قشنگ که (( پر از نور امید است دلم ،

آی غم ها کجایید که من می خندم.))

تا تو دلشاد شوی ورنه یک ثانیه بی دغدغه ماندن سهل است

و محال است که یک لحظه ز یادم بروی .کاش می دانستم ..
که چرا روز و شبم با تو گره خورده ولی ...

باز هم باک ندارم که "که دلت مال من است" و

همین از سر من هست زیاد!

کاش یادت نرود که کسی هست در آن سوی زمین،

جنسش از سنگ ولی،تا فراموش شود می میرد....



+نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت15:50توسط shirin | |

 


بعد از تو از کدام دریچه

                       آسمان را به تماشا بنشینم


 و با کدام واژه عشق را معنا کنم

 
بی تو

همه ی فصلها خاکستری



و همه ی ستاره ها خاموشند


کیفر شکستن دل من چند جاده غربت


و چند آسمان تنهایی است

باور کن


من هنوز هم


به قداست چشمان تو ایمان دارم مادر .


چند روزه دلم گرفته حال خوشي ندارم دلم زود ميشکنه وقتي خورشيد غروب ميکنه
اشکهاي من طلوع ميکنه خيلي خسته ام
دلم واسه مامانیم تنگ شده

+نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت21:43توسط shirin | |

  

        

تقديم به مادرم که هميشه نيازمند و گداي محبت او بودم مادري 


که زنجيرهاي رنج را ازپايم مي گشود و زخم نا کامي هايم


   را با راهنمائيش درمان ميکرد         

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت20:57توسط shirin | |

                        

دررفاقت باوفابودن شرط مردانگي ورنه با 

             

   يك استخوان صد سگ 

                       

رفيقت ميشوند

                                    

+نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت23:26توسط shirin | |

               

خدایا چه غریب است درد بی کسی و چه تنهایم در این غربت

که تو هم از من رویگردانی.

و اینک باز به سوی تو آمدم تا اندکی از درد درونم را برایت باز گویم

و خدایا تو بهتر میدانی آنچه درونم است تنهایی و بی کسی ام

را دیده ای.

دربه دری و آوارگی ام را و هزارو یک درد که بزرگترینش ناامیدی

است.

خدایا همه را کنار گذاشته ام اما با ناامیدی و بی هدفی


نمی توانم بسازم.


صبرم بسیار است اما پوج وبی هدف میدوم


خسته شده ام خسته خسته



وقتی که بن بست غربت 


سایه سار قفسم بود


زیر رگبار مصیبت بی کسی تنها کسم بود




+نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت16:24توسط shirin | |

           


    چهار نقطه  



              و شش حرف ...

                       كلمه كوتاهي بود

                                              انتظار.  


+نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت21:53توسط shirin | |

              


         شانه های بی قرار

         چشم های بی فروغ

      گریه های بی شمار

      بغض می کند

        دلم

     در میان این سماجت عجیب


                                        


+نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت8:44توسط shirin | |